در آغاز راه...
خودت برایم بلیط قطار گرفتی
خودت چمدانم را بستی و
به دستم دادی
تا کِی دست تکان می دهی
دستت را پایین بیاور
بگذار بروم
سال هاست در آغاز راه ایستاده ام
و کلاغی
روی شانه ام لانه کرده است.
(رسول یونان)

نظرات شما عزیزان:
نگین سادات 
ساعت12:25---4 مرداد 1391
سلام خیلی زیباست :x
آپـــــــم ســربزنـــی خـــــوشحــال میشــم
همه ما راحت حرف می زنیم
اما نوشتن برای ما سخت است
اما دوست دارم بنویسم تا یادم بماند که نوشته ها
رد پای عبور است
فردا اگه برگردم و نوشته هایم را بخوانم
به یاد می آورم که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ام